![]() |
![]() |
|
|
۱: چند روز پیش سر میز مامان به بابا گفت :"واتر" بریز که من مثلا نفهمم و نخوام . منم بلند گفتم بابا آب می خوام!
۲: دیشب پدرم یه چیزی گفت که من نباید می شنیدم. مامان به پدرم گفت نگو ملت می شنوند ها. من گفتم: ملت منم! 3: دیشب توپمو آوردم و به مامان و بابام گفتم: بچه ها بیاین بازی کنیم! 4: مامان واسه خودش و پدرم چای ریخته بود و نشسته بودند سر میز که بخورن که منم آمدم و نشستم سر میز و گفتم بچه ها منم چای می خوام.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 20:39 توسط مامان و بابای سارا |
|
۱: دیشب برای اولین بار مسواک زدم. یعنی پدرم برام مسواک زد ۲: قبلانا به جای هر چی که دلم نمی خواست تلفظ کنم می گفتم "آقایی" حالا می گم "آکاباس"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 0:3 توسط مامان و بابای سارا |
|
|
انار ، توپ است! جواب من بود به صحبت پدربزرگم که گفت: انار را پرت نکن انار که توپ نیست . من در چشمانش نگاه کردم و گفتم: انار، توپ است .
حالا می تونم جمله بسازم. به پدرم با موبایل مادرم زنگ می زنم. و بعد از اتمام حرفهام به مادرم می گم بفرما با شما کار داره! حتی می تونم چند جمله را در ادامه هم بیام و یه متن بسازم. مثلا سارا غذا دخوره، قوی بشه، بره مهدکودک. راستی من به "ب" می گم "د" جز در مورد بابا که نمی گم دادا! اگه چیزی بخوام به کسی بدم می گفم: دفرما. اگه چیزی از کسی بگیرم می گم: مرسی! این چنده؟ چی شده؟ صدا چی بود؟ این چیه؟ کارم مونده. لاک قرمز داری؟ این چه رنگیه؟ این اسبه داره منو نگاه می کنه! از آخرین بیانات گهربار منه. حالا می تونم تقریبا همه کلمات را بگم مثل رقیه، مصطفی، پسونک، مزاغه(مغازه)، کیاغا( کلاغا)، بیسوگیت( بیسکویت) و ..... به مامانم هم معمولا می گم زهره. مثلا دیروز وقتی داشت منو قلقلک می داد گفتم: زهره این کار نکن. چند وقت پیش ما و عمه زینب میهمان مادرجون بودیم. علی گوشی مادر جون را برداشته بود داشت بازی می کرد. رفتم کنارش و در گوشش گفتم: به گوشی مادر جون دست نزن دعوا می کنه. اینو گفتم که اون گوشی را بذاره زمین و من برم ورش دارم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 12:56 توسط مامان و بابای سارا |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 12:31 توسط مامان و بابای سارا |
|
|
جمعه شب مامان و بابام واسم جشن تولد گرفتند. تولد دوسالگیم. خیلی مراسم خوبی بود.
کلی بهم خوش گذشت. مامان بزرگا و بابابزرگا، دایی و خاله و عمه ها و عمو مهمونامون بودن. من کلی کادو گرفتم. یه تاب خوشگل و یه زنجیر طلا از مامان و بابای خودم. دو تا النگو از مامان جون و باباجون مامانم. یه جفت گوشواره از مامان جون و باباجون پدرم. یه اسب از دایی حسن و دایی سعید. یه چرخ خیاطی از دایی حسین. یه سنتور از عمو مصطفی و سه تا عروسک از خاله انسی من و عمه هام. حالا روزها کارم شده تاب بازی و اسب سواری و رسیدگی به عروسک هام. عروسکی که عمه زینب بهم داد دختر بود اسمشو گذاشتم صبا. عروسک خاله انسی پسر بود اسمشو گذاشتم جعفر! حالا دیگه کلی خانم شدم. همه جمله ها را درک می کنم می تونم جمله بسازم و البته یه کمی هم غر می زنم وقتی چیزی می خوام و بهم نمی دن یا وقتی حرفهامو نمی فهمن! بابا یادم داده وقتی ازم بپرسین چند سالته بگم دو سالمه . بلدم تا ده بشمارم البته بعد از هفت می گم نه! اسم بعضی روزهای هفته را بلدم. به مامان می گم مامان "زه" و به بابام می گم بابا ممد. راستی دیگه از حمام بدم نمی یاد البته هنوزم دلم نمی خواد مامان سرمو بشوره و اگه این کارو بکنه منم گریه می کنم. چند وقتی است که با کار کردن مامانم مشکل دارم یعنی دوست ندارم منو تنها بذاره و پشت سرش کلی گریه می کنم. کاش مامان هرگز از من جدا نمی شد! البته فقط در یه صورت گریه نمی کنم اونم وقتی است که خاله انسی من پیشم باشه پ.ن: مامان می گه در اولین فرصت عکس جشن تولدم را می ذاره رو وبلاگم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 18:52 توسط مامان و بابای سارا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 15:10 توسط مامان و بابای سارا |
|
|
دیروز داشتم خونه مادربزرگم خرابکاری می کردم که مادرم دید و گفت :"سارا نکن" من گوش ندادم و به کارم ادامه دادم. مامان گفت: "سارا خانم کارت خیلی بده " من جواب دادم: "سارا بد نه" این اولین جمله سه حرفی بود که خودم فی البداهه سرودم.
از جمله کلمات و عبارات دو حرفی تازه ای که می گم می شه به این موارد اشاره کنم:"انی من (اسم خاله ام انسی است و من علاقه زیادی بهش دارم و اون تنها کسی است که بهش پسوند من می دم"، "مامان زه( اسم مامانم زهره است و من اینجوری خطابش می کنم البته گاهی بهش مامان جون هم می گم"، "بابا ت(وقتی می خوام برای بابام دلبری کنم اینجوری صداش می کنم" ، "آب سرد"، "بابا ب( بابابزرگم را این جوری صدا می زنم"، " آینا(یعنی ایناهاش" و..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 17:43 توسط مامان و بابای سارا |
|
بالاخره یاد گرفتم یک کلمه چند حرفه را درست بیان کنم: "کاکائو" البته هنوز هم عادت دارم برای کلمات دیگر فقط حرف اولشان را ادا کنم. در جملات هم همین طور حروف یکی از کلماتش را می گویم مثلا به جای "سلام بر حسین" می گویم "بر" یک شیرین کاری دیگر هم بلد شده ام با آهنگ پایانی سریالها و کلا هر آهنگی که پخش شود می خوانم یعنی اخمهایم را در هم می کنم و خیلی جدی مانند تم آهنگ شروع به خواندن می کنم اگر آهنگ خیلی برایم تکرار شده باشد حتی بعضی کلماتش را تکرار هم می کنم. البته با آهنگ ها نانای هم می کنم. راستی کلمه "نانای" را هم می توانم ادا کنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 15:7 توسط مامان و بابای سارا |
|
![]() خیلی خوابم میاد
به نقاشی خیلی علاقه دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 17:57 توسط مامان و بابای سارا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 17:39 توسط مامان و بابای سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من سارا گلزاری هستم. 20 آذر 1388 به دنیا آمدم. تا وقتی بتونم پای کامپیوتر بشینم و وبلاگ بنویسم زحمت ثبت خاطراتم با مامان و باباست.
|
| پیوندها |
|
من او (وبلاگ مادر و پدر سارا) قشنگترین هدیه خدا مامان صدف |
|
RSS
|